پیرزن با هیکل عریضش که یک سوم خیابان را اشغال کرده بود در خیابان های تنگ و تاریک که نور مهتاب شب بهار روشنایی کمی به آن می داد قدم می زد. نورهای سوسوزنان مشعل ها ی خیابان را از پایین آسمان شبیه کرم ابریشم نشان می داد . گام های سنگین پیرزن ترس را بر دل فروشندگان بازار سیاه می انداخت. بازاری که اجناسی که در آن فروش می رفت سفیدتر از اسم بازارش بود. مکانی برای فروش موهایی به سفیدی برف، دندان های به زیبایی مروارید، قلب های سرد اما تپنده.
بازاری که خریدارانش افراد مرفه بودند که برای خرید آنچه در بازارهای عادی پیدا نمی شود به آنجا می رفتند. دقیفا دو کوچه پایین تر از خیابان اصلی بازار ، افراد فقیر داخل اتاقک های که تنها با نور شمع روشن شده بود می رفتند و جراحان یا بگویم شکارچیان بازار دندان هایشان را در می آوردند،موهای سام ها را قیچی می کرند و اندام های داخلی بدن گرسنگان را خارج می کردند. برخی از آنها می مردند و دیگران که شانس می آورند پول را می گرفتند و چند روز بعد به دلیل عفونت می مردند.
اما امشب پیرزنی در بازار بود که نه فروشنده بود و نه خریدار ….
…..ادامه بده ….؟؟؟؟
نه فقیر بود و نه ثروتمند گام های سنگینی داشت و با هر گام لرزه به دل فروشندگان و خریداران می انداخت
نگاهی تیز به مغازه قلب فروشی انداخت و چند لحظه مکث کردو با دو گام وارد مغازه شد .فروشنده جلو آمد و پرسید چه میخواهی ؟ قلب جوان دارم قلب کودک قلب زن می خواهی یا قلب مرد ….
پیرزن نگاهی به چهره فروشنده انداخت و گفت قلب شیر می خواهم داری …
ادامه داستان
امشب پیرزنی در بازار بود که نه فروشنده بود و نه خریدار، بلکه شبحی بود از گذشتهای دور. او با چشمانی که گویی تمام تاریکیهای جهان را در خود بلعیده بود، آرام و بیوقفه در میان دالانهای نمور بازار پیش میرفت. نگاهش از روی اجناس نمیلغزید، بلکه مستقیماً به چهرههای ترسیده فروشندگان میدوخت، گویی در جستوجوی چهرهای خاص بود. صدای خشخش لباسهای کهنهاش با نالههای ضعیفی که از پشت درهای بسته اتاقکها به گوش میرسید، درهم میآمیخت. او همان “جمعکننده بدهیها” بود، افسانهای که حتی شجاعترین شکارچیان نیز در حضورش به لرزه میافتادند؛ کسی که نه برای خرید اندام، بلکه برای پس گرفتن جانهایی آمده بود که سالها پیش در ازای مقداری پول فروخته شده بودند و اکنون زمان بازپس گیری فرارسیده بود. دستان پینهبستهاش را به سوی یکی از فروشندگان دراز کرد و صدایش که صدای خشخش برگهای پاییزی بود در فضا پیچید: “آمدهام که آنچه را که مال من است، پس بگیرم.”
فروشنده قامتش را راست کرد. ترس هنوز در چشمانش بود، اما صدایش را محکم ساخت.
“آنچه زمانی از آنِ تو بود، دیگر نیست. همانگونه که گذشته، وقتی میگذرد، دیگر مال تو نمیماند.وحشت شبهای تو، افسانهای بیش نیست. جانهایی که طلب میکنی… فروخته شدند. چه گران، چه ارزان. معامله بود. امضا داشت. شاهد داشت.انسان به انتخاب زنده است. آنها انتخاب کردند بمیرند. گرسنگی را با پول عوض کردند. تو اما…تو خیال میکنی هنوز مالک جانهایی هستی که خودشان واگذارشان کردند. تو توهمِ رؤیای بیپایان مردگانی.”
پیرزن سرش را کمی کج کرد. چشمهایش دیگر تاریک نبود؛ عمیق بود.
“انتخاب؟انتخاب، وقتی معنا دارد که راهی باشد. وقتی میان مرگ و مرگ یکی را برگزینی، اسمش انتخاب نیست”
چوبدستیاش را بالا آورد.
“آنها جانشان را نفروختند. شما امیدشان را دزدیدید… و بعد به آن نام معامله دادید.”
ناگهان صدای ضربانهایی نامنظم در بازار پیچید. نه از یک سینه. از دهها سینه.
خریداران، دست بر قلبهای امانتیشان، به زانو افتادند.
پیرزن به فروشنده نزدیک شد.
«و هرچه دزدیده شود، روزی بازستانده میشود.»
دستش را بالا برد
اما این بار نور بیرون نیامد.
بلکه سایهها حرکت کردند.
و بازار فهمید که شاید جان فروخته شده باشد…
اما بدهی هنوز باقی است.
ممنون، عالی